تازه متوجه میشوم چگونه باید زندگی کنم
بسم الله.
امروز برای یه جزوه ای رفتم و بین کتاب ها و جزواتم بررسی کردم و...
خیلی وقت بود که سراغشون نرفته بودم.
بیشتر از همه به جزوات و مطالبی که از دوره انجمن سینما گذرانده بودم توجه کردم. و گذاشتم کنار که دم دستم باشد و ان شا الله بعد از امتحانات یه دور دیگر مطالعه بکنم و...
این چند وقت خیلی دارم به زندگی فکر می کنم و چگونه زندگی کردن.
اینکه خیلی از اوقات احساس خسران می کنم و این اصلا خوب نیست.
از امتحانات درسی هیچ وقت خوشم نمی آمد ، امیدوارم در امتحانات خدا با شفاعت ائمه حداقل قبول بشوم.
یکی از اسامی روز قیامت یوم الحسرت هست. روزی که همه حسرت می خورند . . . کاش اینجور نبود یا حداقل خدا هدایتم بکند که کمتر حسرت بخورم.
تازه بعد از گذشت حدود 21 و خورده ای سال دارم یاد می گیرم که چگونه باید زندگی بکنم و دارم متوجه می شوم که باید چه اهدافی داشته باشم و ...
و در واقع می خواهم در این ساعت شنی محدود عمرم چه کار بکنم.
نسبتا برایم برنامه زندگیم مشخص شده است.
یعنی می دانم حدودا چه می خواهم و روشش چیست و ...
از حدود 10 روز دیگر شروع می کنم به مطالعه برای کنکور کارشناسی ارشد - مدیریت رسانه و همین طور تهیه کنندگی - ترم تابستانه می گیرم ، ترم مهر کم درس بر می دارم و.... خلاصه قشنگ برایم مشخص هست که می خواهم تا حدود 3 سال دیگر چه کار هایی می خواهم انجام بدهم و در کل چه کاره می خواهم باشم و... و حتی دور نمای زندگیم را هم می دانم که چه می خواهم و به کجا می خواهم برسم.
امروز به این فکر افتادم که اگر تبلیغ انجمن سینمای جوانان که از تلویزیون پخش می شد را نمی دیدم
یا قبل تر از آن حدود سال 89 بود که دوره زمانی برای تفکر واحد باصر (رهپویان وصال) را در شب قدر دیدم و رفتم و ثبت نام کردم و ... که بعدش بیشتر تشویق شدم به رسانه و... بعدش همین تبلیغ دوره فیلم سازی را دیدم و... و پیگیری کردم و امتحان دادم و...
اگر همه این اتفاق ها نمی افتاد شاید به این زندگی ای که در آینده برای خودم چیدم (و واقعا هم دوست دارم و راضی هستم از این راهی که انتخاب کردم چون هم به شخصیتم می خوردم و هم دغدغه اش دارم و....) نمی رسیدم. رشته مکانیک کجا و هنر و رسانه کجا!؟! و البته زمینه هایش را داشتم ولی هیچ وقت به هنر و... به صورت جدی نمی پرداختم. ولی خدا خودش شرایطش را فراهم کرد.
الحمد لله که این چنین هدایتم کرد به این راه و زندگی.
ان شا الله در این راهی که هدایت شدم ، خداوند خودش بهترین راه ها را نشانم بدهد و هدایتم بکند.
و امیدوارم هدایتم بکند که در امتحانات خداوند رد نشوم.
الان به درک و نگرش خیلی خوبی از زندگی رسیدم و امیدوارم با این درک بتونم بهتر تلاش بکنم و باید سبک زندگی ای داشته باشم متناسب با اهدافم و خواسته ها و وظایفم.
نمی خواهم بگویم کاش می شد برگشت به گذشته ، مثلا حدود سوم راهنمایی یا دوران دبیرستان و... می دانم که نمی شود گذشت اما مطمئنم که اگر این نگرش را از همان دوران ها داشتم این چند سال گذشته به نوعی دیگر می گذراندم.
به هر روی گذشته ها برگرداندنی نیستند ولی خیلی خوب میشود درس گرفت و باید برای حال و آینده تلاش کرد.
ان شا الله حالا با این نگرش که به زندگی و جهان و... دارم بتوانم خوب تلاش بکنم.
راضیم به رضای الله و امیدوارم به فضل و کرمش.
+ نوشته شده در
2013/5/27ساعت 20:57  توسط مستاجر خدا
|
درد نامه ای از یک دانش جو! :d
چند ترم پیش ، از امتحان بر می گشت به یکی از دوستانم گفتم اگر مشکل سربازی و... نداشتم حتما الان انصراف داده بودم و بر می گشتم!
این قضیه چند بار دیگر هم تکرار شد!
آخرینش اوایل فروردین ماه که رفتم سر کلاس بود. واقعا گفتم اگر مشکلی نداشتم و احتیاجی نبود که برای ارشد رشته مورد علاقه ام ، مدرک کارشناسی این رشته لعنتی را داشته باشم حتما انصراف می دادم و بر می گشتم.
یه زمانی علاقه داشتم به مکانیک خیلی خیلی خیلی زیاد!
نمی دونم شاید تقصیر دغدغه هایم باشد یا اینکه اون چیزی که باید در دانشگاه باشد نیست! و... هر چه هست دیگر علاقه ندارم اینجوری ادامه بدهم!
مجبور هستم که لیسانس را بگیرم و با سر حتما فرار می کنم از این رشته و دانشگاه و... برنامه ریزیم کرده ام ، آینده ام مشخص هست ، کار و حرفه ام مشخص هست و رشته ارشد هم مشخص هست و ان شا الله تلاش می کنم و به لطف خدا قبول خواهم شد.
حقیقتا الان مجبوری دارم ادامه می دهم و بی تعارف اصلا درس نمی خوانم!
مجبورم ادامه بدم که نروم سربازی و اینکه مدرک بگیرم و برم دنبال علاقه ام ارشد بگیرم.
لیسانسش دیگر به درد نمی خورد ، اصلا تحصیل دانشگاهی در ایران اصلا اصلا اصلا به شیوه درستی نیست و...
هر چند ارشد چیزی که علاقه دارم و مدت زمانش و شاید مجبوری مدرکش برای بعد ها که بخواهم کار بکنم و... همه دست به دست هم می دهند که این چنین راهی بروم.
شاید مثلا کارگردانی در کشوری مثل فرانسه اگر لیسانس هم بود خیلی خوب بود! اما اینجا دیگر فایده ای ندارد. و چیزی بهم افزوده نمیشه که بخواهم مجدد از صفر شروع بکنم.
فردا امتحان دارم ، رسما هیچی نخواندم چون دیگر ذره ای علاقه ندارم و نمی دونم چرا باید بخوانم!
کلا کاری که خوشم نمیاید انجامش نمی دهم.
دیگر بعید می دونم امشب بخوانم ، به خاطر اینکه ذهنم هم استراحت بکنه و... امشب هم نمی خونم ، ان شا الله صبح یکی دو ساعت زودتر بیدار بشم و توی سرویس دانشگاه هم 4 تا فرمول حفظ بکنم یه چرت و پرتی بنویسم که برگه خالی نباشه بیام.
راستش می خوام برای استاد هم بنویس بنده شاغل هستم و اصلا مسیر زندگیم چیزی دیگر است! نمره ای بدهید که بتونم مدرک رو بگیرم و دیگه پشت سرم را هم نگاه نکنم! تا دلش بسوزد و نمره ای بدهد!
حقیقتا نمی دونم!
خیلی بد هست! کلا از امتحان (حفظیات) خوشم نمیاد! مکانیک رشته ای نیست که آدم حفظ بکنه و...
مدتی هست که دلم می خواهد فکرم مقداری آزاد بشود و بشینم بنویسم ، فیلم نامه بنویسم و با شخصیت هایش سر و کله بزنم و...
حیف مجبورم وگرنه انصرافم حتمی بود!
کاش می شد بقیه واحد هایی که باید بگذرونم را از دروسی انتخاب می کردم که دوست داشته باشم.
هنری یا اجتماعی یا مدیریتی و... توی این زمینه ها باشد.
یا اینکه بقیه واحد ها رو نقدی حساب می کردم و تمام میشد و مدرک بهم می دادند
!
هیچ وقت خوشم نمی اومده که برم التماس نمره بکنم که استاد بهم نمره بده و... ولی فکر کنم چون دوست ندارم درس بخونم و... این مابقی واحد ها رو همین جوری پاس بکنم
! یعنی آدم را به چه خفت هایی وا می دارند
! ____ (البته بعید می دونم چنین کاری بکنم!)
کاش می شد معتکف بشم.
آدم زندگی می کنه که از زندگی لذت ببره.
حقیقتا نمی فهمم چرا آدم باید خودش را مجبور به کاری بکند که هیچ لذتی نمی برد!
(البته توضیح دارد و... و اینجوری نیست که انسان می تونه هر کاری بکنه که دوست داره و..... بگذریم توضیحش خیلی مفصل هست!)
این ساعت شنی عمر انسان محدود هست و .... واقعا نمی فهمم چرا اینجوری دارم می گذرونمش!
لحظه شماری می کنم که 12 خرداد برسد و امتحان آخر این ترم رو بدهم و شروع مجدد بکنم به کار هایی که دوست دارم انجام بدهم و... در یک کلام زندگی بکنم!
هرچند ترم تابستانه بر می دارم و ... ولی فقط این درس ها و امتحانات تمام بشود.
+ نوشته شده در
2013/5/23ساعت 23:0  توسط مستاجر خدا
|
بسم الله الرحمن الرحیم
قَالَ إِنَّمَا أَشْكُواْ بَثىِّ وَ حُزْنىِ إِلىَ اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ
سوره یوسف آیه 86
+ نوشته شده در
2013/5/21ساعت 19:54  توسط مستاجر خدا
|
یا علی ابن موسی الرضا المرتضی
یا امام رئوف ادرکنی
+ نوشته شده در
2013/5/14ساعت 10:10  توسط مستاجر خدا
|
نمی دانمنمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم
+ نوشته شده در
2013/5/14ساعت 10:9  توسط مستاجر خدا
|
یا الله
رحم کن ، ضعیفم.
+ نوشته شده در
2013/5/14ساعت 10:7  توسط مستاجر خدا
|
روزگار فیلمنامه ای
بسم الله.
به بهانه کارگاه 2 روزه فیلم نامه نویسی با استاد هادی مقدم دوست.
راستش قضیه از این قرار است که بنده به دلیل سواد کم در زمینه ادبیات و داستان (رمان و...) خوانی در کل امیدی به فیلم نامه نویسی نداشته ام.
چندین سال پیش برای دل خودم می نوشتم. مثلا داشتم یک رمان می نوشتم و... که البته می بردمش دبیرستان و می دادم دوستانم بخوانند و حتی بعضی از معلم هایم و... خوب هم پیش می رفت ولی بعد از مدتی ننوشتم و یکی دو سال پیش همه نوشته هایم را به دست باد (سطل آشغال!) دادم. هنوز نمی دانم چرا؟! اینکار رو کردم.
هر چند هیچ وقت رمان خوان نبودم ، همین طور داستان خوان.
نهایتش 4 تا کتاب خوانده باشم.
اما برعکس همیشه از کودکی علاقه داشتم به داستان پردازی.
من همیشه خدا پای تلویزیون بودم. و خیلی کم پای کتاب بودم. (یه جور هایی خصوصیت بد (شاید هم خوب!) نسل ما هست!) به خاطر همین همیشه همه چیز را تصویری می دیدم و داستان هایم هم همیشه در ذهنم تصویر می ساختم ولی خوب نمی توانستم بنویسم.
از نمی دونم چند سالگی ، اما خیلی بچه بودم! یک داستان داشتم با چند شخصیت ثابت (هنوز یادم هست که چه خصوصیتی داشتند شخصیت ها و چه ربطی به هم داشتند! ولی نمی گم!
) و هر شب قبل از خواب یه بلایی (شما بخوانید ماجرا و موقعیت) سرشان می آوردم و برای خودم قصه می ساختم تا خوابم می برد.
نمی دونم دقیقا از کی اما دیگه شب ها این داستان رو ادامه ندادم. هر چند دقیق هیچ وقت یادم نبود که مثلا تماما چه بلا هایی سرشون می آوردم اما یه وجه اشتراکی داشتند و... خلاصه هر داستان ممکن بود مجزا باشد ولی آدم هایشان یکی بود.
این روزگار (که مثلا بزرگ تر شدم!) دیگر هر جایی باشم و یه شخصیتی رو می بینم همین جوری ممکن هست برایش یه ماجرا (خیلی کوچولو و جمع و جور حتی!) بسازم و بگم مثلا این شخصیت الان توی این وضعیت فرضی چه کاری میکنه! کلا یه جور اعتیاد دارم به این کار! یعنی دست خودم نیست و خیلی هوشمندانه و... عمل نمی کنم! بیشتر با حسم تصور می کنم تا تعقل!
از جنبه های سینما و فیلم و... بیشتر به این مواردش علاقه مند شدم:
1. تهیه کنندگی (به خصوص کار های داستانی به مفهوم غیر مستند)
2. کارگردانی مستند
3. تدوین
هر چند مابقی زمینه ها کار کردم و بلد هستم. مگر فیلم نامه نویسی!
یعنی به صورت جدی و ... هیچ وقت انجام ندادم.
چون همیشه فکر می کردم به دلیل اینکه کم کتاب خواندم و... و کلا شخصیتم که تصویری همه چیز رو دوست دارم باشد و... و اینکه در ادبیات (به خصوص تاکیدم بر صنایع ادبی هست) خیلی ضعیف بودم و... کلا فیلم نامه نویسی جز کار هایی می گذاشتم که سراغش نروم.
ولی تفکرم این بود چون پایه ای ترین چیز هست و... برای موفقیت در این علایق کاریم باید یادش بگیرم نه به این معنی که فیلم نامه نویس بشوم بلکه بتوانند درک بهتری داشته باشم.
با همین نگرش همیشه دوست داشتم بروم کلاس یا کارگاه آموزشی استادی که به خوبی فیلم نامه نویسی را آموزش بدهند.
2 ترم که هر ترم حداقل 10 جلسه 4 ساعته (حدود 80 ساعت!) درس فیلم نامه نویسی را در دوره فیلم سازی با فردی گذراندم اما دریغ از یه صفحه کاغذ که یاد گرفته باشم! نه فقط هم من ، همه کلاس همین گونه بودند و... در صورتی که مدرس برعکس از ابتدا تا انتها داشت صحبت هم می کرد! بگذریم.
تا اینکه دیدم کارگاه فیلم نامه نویسی آقای مقدم دوست است و... من هم از خدا خواسته چون می دانستم بچه مذهبی هستند ، تهران هم یکی دو ساعت آمده بودند درباره فیلم نامه صحبت کردند و دیدگاه بسیار درست (به خودمانیش ادای هنرمند ها را در نمی آورند! چیزی که در سینما و... بسیار وجود دارد! هنر مند هایی که فقط ژستش را دارند ولی ....) درباره سینما و فیلم نامه دارند سریع ثبت نام کردم.
هرچند قبل از عید به خاطر شرایط جوی پروازشان کنسل شد و بسیار تاسف خوردم.
اما الحمد لله دیروز و امروز کارگاه تشکیل شد.
اینگونه نبود کارگاه که بخواهند خطکش وار و دسته بندی شده مطالبی بگویند که در واقعیت هیچ استفاده ای ندارد!
بلکه بسیار کاربردی مسائلی که یک فیلم نامه نویس باید اشراف داشته باشد و درک درستی داشته باشد را با حوصله بسیار زیاد توضیح دادند و درک بسیار شفاف و درستی ارائه کردند. و با این زمینه بسیار خوب به مشکلات و روش ها و چگونگی فیلم نامه نویسی پرداختند.
علاوه بر شخصیت بسیار جذاب ، صمیم و گیرای خودشان درک درستشان از سینما و فیلم (نه هنرمندبازی!) آموزش بسیار عالی و خوبی داشتند و حقیقتا بنده که رفته بودم فیلم نامه را درک بکنم نه برای نوشتن نیز تشویق شدم و یاد گرفتم که چگونه باید نوشت و برای نوشتن و بهتر بگویم برای فیلم نامه نویس شدن باید برعکس بسیار دید ، تحلیل کرد و شناخت پیدا کرد و بعد کم کم مواد اولیه را به وجود آورد تا به نتیجه مطلوب رسید.
شاید بعضی جاهای کلاس خسته می شدم ، مثلا از مباحثی که گاها پیش می آمد و بحث 2 طرفه می شد (که البته از جنبه ای به خاطر این بود که آقای مقدم دوست شخصیتی دارند که دوست دارند ابهامی نباشد و با حوصله گوش می دهند و بعد توضیح و گفتگو می کنند پیرامون هر سوال و ابهامی ؛ که البته از خصوصیات فردی هست که بسیار دیدن ، تحلیل کردند و شناخت درستی داشته اند که منجر به فیلم نامه بشود)
و یا اینکه چون عکاسی و فیلم برداری هم می کردم بعضی جاهایش به خوبی نتوانستم گوش بدهم و توجه بکنم.
اما باز چیز هایی آموختم که بسیار بسیار بسیار مفید بود و درک شفاف و درستی از فیلم نامه نویسی پیدا کردم.
بسیار حس خوبی دارم. تا حالا 3 کارگاه آموزشی گذرانده ام با اساتید بسیار خوب.
کارگاه های:
ادیوس (برنامه تدوین)
مستند سازی
فیلم نامه نویسی
بسیار اساتید مسلط و خون گرمی داشتم و حال آدم بعد از این برخورد ها و کارگاه ها و هم صحبتی ها خوب می شود و بسیار انرژی به آدم منتقل میشود.
امشب بعد از کلاس (آنقدر کلاس را ماندند و بعدش هم باز به صحبت های دوستان گوش کردند و... که دیگر داشت پرواز دیر می شد و... شام نخوردن و .... که به کنار) به همراه مسئول انجمن سینمای جوانان (از دوستان و همسن و سال های خودمان هستند) ایشون رو بردیم برسونیم فرودگاه. در راه نیز صحبت کردیم و همچنین در فرودگاه و بسیار راهنمایی های مفیدی داشتند.
تا لحظه ی خداحافظی که دیگر رفتند.
بسیار انسان شریف و خونگرمی هستند. امیدوارم که بیشتر باهاشون شرایط و مواقعی پیش بیاید که صحبت بکنیم و یک روزی به نوعی همکاری داشته باشیم. (شاید برای فیلم سینمایی انفجار کانون! که در این باره هم با هم صحبت کردیم.)
و دیگر از این به بعد درک درست و صحیحی از فیلم نامه دارم و بسیار علاقه مند شده ام که ایده هایم را خودم شروع بکنم به نوشتن (مبتنی بر دیدن ، یادداشت برداری ، تحلیل کردن و شناخت) هر چند هنوز اینگونه نیست که بخواهم فیلم نامه نویس باشم! اما دوست دارم خودم هم بنویسم و این نوشتن بسیار کمک می کند در تک تک زمینه های فیلم سازی چون پایه فیلم سازی داستان و قصه می باشد.
مهم ترین چیزی که بعد از این 2 روز کارگاه آموزشی به دست آوردم
(مثل 2 کارگاه قبلی که با اساتید بسیار خوبی گذراندم):
حال خوب!
و این برایم بسیار لذت بخش است.
+ نوشته شده در
2013/5/11ساعت 1:40  توسط مستاجر خدا
|
این روزگار [یک سال]؛
دلم شده ساز و با زخمه می نوازدش
یا دلم زخمه سازش است . . .
هر چه هست؛
آهنگش حزین است.
+ نوشته شده در
2013/4/30ساعت 23:59  توسط مستاجر خدا
|
بسم الله . . .
نمی دانم چه گذشت!
سالی بسیار بسیار برایم متفاوت بود.
سال 91 را در مشهد شروع کردم.
دوست داشتم.
خاطرات خیلی خوبی دارم از عید 91.
بعد اردی بهشت سفر کربلا
نمی دانم چرا طلبیدن برم؟!
باز نمی دانم.
یک روز قبل از سفر کربلا
آخرین روز آرامش بود . . .
از وقتی از کربلا برگشتم
تا همین دیروز که می شود حدود 10 ماه
رنگ آرامش را ندیدم!
بنده خوبی نبودم.
نمی دونم خدا چرا اینجوری با هام طی کرد. خیلی کم کاری کردم. خیلی ..... اما کم هم زجر نکشیدم!
شاید هم همین زجر ها با کرامتش بوده که هنوز دوام آوردم! و باعث برگشتم شده باشد . . . شاید.
اما نمی دانم. . .
سال 90 تقریبا بهترین سال عمرم بود.
اما سال 91 ...
نمی خواهم بگویم بدترین سال زندگی بلکه سخت ترین روز ها برایم گذشت.
حقیقتا برایم سخت گذشت.
سخت گذشتنی که از دستان کوچکم کاری بر نمی آمد
یا اینکه تلاشم کم بوده ...
نمی دانم. اما ته دلم خودم که می دانم کم کاری و مشکلات از من بوده است و نه از کم لطفی خدا.
لطف خدا شاملم بوده که تا الان دوام آوردم و البته همچنان امید به فضل و کرمش دارم.
یک زمانی بسیار آدم خوش قولی بودم.
همیشه قبل از زمانی که قرار بوده جایی باشم یا کاری انجام بدهم؛ رفته بودم و انجام داده بودم و...
سال 91؛ سالی بود که خوش قولم نبودم. نمی دانم تقصیر من بوده یا شرایط! اما من همیشه ترجیح می دهم خودم مقصر بدانم چون اعتقاد دارم در هر شرایطی انسان اگر تلاش بکند می شود!
در بد قولی خیلی وقت ها به خدایم هم بد قول بودم.
بسیار متنفر از این بد قولی خودم.
بخواهم از زیر کم کاریم در بروم می اندازم گردن شرایط!
اما همش تقصیر خودم هست.
سال 91 سالی بود که اصلا تمرکز نداشتم.
روی هیچ کاری!
هر کاری انجام می دادم اصلا خوب و راضی کننده برای خودم نبود!
ضرر مادی هم خیلی داشتم! (نه اینکه خیلی پول داشتم و... بلکه در حد خودم خیلی زیاد بود)
اما عین خیالم نبود و نیست!
چون ضرری بسیار بسیار بزرگتر داشتم.
مادیات که زیور زندگی زود گذر هستند و...
خیلی چیز های مهم تر را از دست دادم.
سال 91 من شاید اگر برای خیلی ها اتفاق افتاده بود می توانست بهترین سال زندگیشان می بود!
(البته بجز جاهایی که ناراحتش هست! و اگر آرامش و خوشبختی بود! کاش آرامش و خوش بختی خریدنی بود... کاش)
سال تجربه هایم بود.
که خیلی از تجربه هایم به شکست منجر شد! ! !
چند کار را می خواستم امسال انجام بدهم.
برای هر کدومش چندین و چند بار اقدام کردم. و تلاش هم کردم
اما نشد! ! ! این نشدن ها را خواست خدا می دانم.
و دلیلش 2 چیز است:
1. به وظایفم ، به چیز هایی که اعتقاد دارم درست بوده و اگر انجام می دادم مشکلاتم حل می شد و.... عمل نکردم! (دقیقا یک کلیپ یکی دو دقیقه ای از آیت الله مجتهدی دارد الان در ذهنم مدام مرور می شود که دقیقا همان است! به راه خدا نرفتم ، به حرف خدا گوش نکردم و .... که توقع داشتم خدا من به خواسته هایم برساند!)
2. تلاشم کم بوده (در راستای همان مورد اول!) و خیلی هم کم بود.
خیلی تلخ نوشتم.
می دانم. که تلخ نوشتم.
و از خوبی ها و خوشی ها ننوشتم.
چون خوبی ها و خوشی ها برایم تماما طعم تلخی داشت.
سال 91 رنگ خوشی و آرامش را فقط تا بعد از سفر کربلا دیدم.
همان 2 ماه اول و مابقی طعم تلخ.
راضیم به رضای خدا.
اما ناراضی هستم از خودم.
راضی هستم به خواست خدا با توجه به کم کاری هایم و خسران هایم و...
فقط خودم مقصر چنین سال سخت و تلخی هستم.
البته شاید لازم بوده که برگردم و شاید بتوانم جبران بکنم.
و امیدوارم به فضل و کرم الله. که فرصت و توفیق جبران سال 91 را داشته باشم.
لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ
الهی و ربی من لی غیرک؟
حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر.
+ نوشته شده در
2013/3/21ساعت 17:53  توسط مستاجر خدا
|